تبليغاتX
صور
بسم الله الرحمن الرحيم           اللّهُمَّ  کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في  هذِهِ السّاعَةِ وَ في کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً  وَ عَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.     براي سلامتي آقا امام زمان عجل الله فرجه الشريف صلوات. التماس دعا. صادق رحيم
صور
کوتاهی سخنانم دلیلی بر بی سوادی من نیست !؟ خسته ام از...
             
  
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
گفتند می آئی

گفتند شب را می زدائی

گفتی چرا می لنگی

گفتم دلیلش همین بود

نیامدی و من به امید تو نیاوردم فانوسم را

و چه شب تاریکی بود بدون تو

وزمین چه محکم مرا به آغوش کشید

و پایم بعد از آن لنگید

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
چرا مروارید در صف است ؟

مگر مروارید چه چیز با ارزشی دارد که باید پنهان گردد ؟

نمی دانید؟

هیچ چیز ...

مروارید دانه شنی است که شاید میلیاردها همسان داشته و ما آنها را با کراهت از خود تکانده ایم ولی بقیه صدفی نداشته اند که نها را در آغوش گیرد و از آنها چیزی با ارزش بسازد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |

 

می توانیم بگوئیم که نمی دانیم وقتی که نمی دانیم ؟

شجاعت یعنی همین

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
دستم درد می کرد

دکترها هم نفهمیدند که چرا درد می کند

بعد از کمی تفکر فهمیدم درد از کجاست

از همان زمان درد شروع شد که لفظ دستت درد نکنه جاش رو داد به مرسی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
با سلام به دوستان عزیز

از امروز تصمیم گرفتم قطعات و نوشته های ادبی خودم را توی وبلاگ بگذارم

امیدوارم با حمایت ها و نظرات شما کمک کنید تا بهتر بنویسم

-------------------------------------

هوا سرد بود

دستم سرد بود

توی بازار بودم

از سرما خسته شدم

یک ژسر دست فروشی میکرد

گفتم : چند ؟

گفت :می خرید ؟

گفتم : عوض می کنم .

گفت : هزار تومن.

منهم دست سردم رو با یک دست گرم عوض کردم.

-----------------------------------

لطفاْ نظر یادتون نره

تا بعد...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
سلام

پروانه به گرد باغ گل می چرخید

لیکن اثری ز یار و دلدار ندید

ره سوی درخت باغ طی کرد به ناز

پرسید که یار ما از این باغ که چید

یک لحظه پس از تاملش گفت درخت

آن بی خردی که جز خودش هیچ ندید

سر سبزی و خرمی هر باغ گل است

آن بی خرد این مثال زیبا نشنید

این رسم زمانه را بدان ُ پروانه

غافل چو شدی دست اجل یار بچید

تا بعد...

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط صادق رحیم |
سلام

امروز هم درخواست یکی از دوستان رو براش آماده کردم

 امیدوارم خوشش بیاد

سرمست وجودت شده جامم

هم طعم لبانت شده کامم

یکدم نروی خارج از این ذهن

لیلا تو و مجنون شده نامم

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط صادق رحیم |

صبح را با نام عشق آغاز کن

چون پرنده بال خود را باز کن

با خیال وصل از روی زمین

تا به اوج آسمان پرواز کن

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 توسط صادق رحیم |
صبح آدینه تو نورانی

همه ایام ز تو بارانی

ای که مهتابی و نوری در شب

شب تاریک مرا

                        پایانی ؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط صادق رحیم |
تقدیم به دوست عزیز آقا احمد :

ابر بر خورشید چیره گشته بود

حال دنیا بی تو تیره گشته بود

مهر تو گرمی و نور و زندگی

دیده بر راه تو خیره گشته بود

وای اگر روزی نباشی زندگی

فصلهایش جمله تیره گشته بود

ارزشت بر خود نمی گیرد محک

طاهر از غش همچو لیره گشته بود

ماه از تو چهره می گیرد خجل

هستی از اینکار خیره گشته بود

امیدوارم که خوشت بیاد ....

تا بعد...


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

عکس