گفتند شب را می زدائی
گفتی چرا می لنگی
گفتم دلیلش همین بود
نیامدی و من به امید تو نیاوردم فانوسم را
و چه شب تاریکی بود بدون تو
وزمین چه محکم مرا به آغوش کشید
و پایم بعد از آن لنگید
مگر مروارید چه چیز با ارزشی دارد که باید پنهان گردد ؟
نمی دانید؟
هیچ چیز ...
مروارید دانه شنی است که شاید میلیاردها همسان داشته و ما آنها را با کراهت از خود تکانده ایم ولی بقیه صدفی نداشته اند که نها را در آغوش گیرد و از آنها چیزی با ارزش بسازد.
می توانیم بگوئیم که نمی دانیم وقتی که نمی دانیم ؟
شجاعت یعنی همین
دکترها هم نفهمیدند که چرا درد می کند
بعد از کمی تفکر فهمیدم درد از کجاست
از همان زمان درد شروع شد که لفظ دستت درد نکنه جاش رو داد به مرسی
از امروز تصمیم گرفتم قطعات و نوشته های ادبی خودم را توی وبلاگ بگذارم
امیدوارم با حمایت ها و نظرات شما کمک کنید تا بهتر بنویسم
-------------------------------------
هوا سرد بود
دستم سرد بود
توی بازار بودم
از سرما خسته شدم
یک ژسر دست فروشی میکرد
گفتم : چند ؟
گفت :می خرید ؟
گفتم : عوض می کنم .
گفت : هزار تومن.
منهم دست سردم رو با یک دست گرم عوض کردم.
-----------------------------------
لطفاْ نظر یادتون نره
تا بعد...
پروانه به گرد باغ گل می چرخید
لیکن اثری ز یار و دلدار ندید
ره سوی درخت باغ طی کرد به ناز
پرسید که یار ما از این باغ که چید
یک لحظه پس از تاملش گفت درخت
آن بی خردی که جز خودش هیچ ندید
سر سبزی و خرمی هر باغ گل است
آن بی خرد این مثال زیبا نشنید
این رسم زمانه را بدان ُ پروانه
غافل چو شدی دست اجل یار بچید
تا بعد...
امروز هم درخواست یکی از دوستان رو براش آماده کردم
امیدوارم خوشش بیاد
سرمست وجودت شده جامم
هم طعم لبانت شده کامم
یکدم نروی خارج از این ذهن
لیلا تو و مجنون شده نامم
صبح را با نام عشق آغاز کن
چون پرنده بال خود را باز کن
با خیال وصل از روی زمین
تا به اوج آسمان پرواز کن
همه ایام ز تو بارانی
ای که مهتابی و نوری در شب
شب تاریک مرا
پایانی ؟
ابر بر خورشید چیره گشته بود
حال دنیا بی تو تیره گشته بود
مهر تو گرمی و نور و زندگی
دیده بر راه تو خیره گشته بود
وای اگر روزی نباشی زندگی
فصلهایش جمله تیره گشته بود
ارزشت بر خود نمی گیرد محک
طاهر از غش همچو لیره گشته بود
ماه از تو چهره می گیرد خجل
هستی از اینکار خیره گشته بود
امیدوارم که خوشت بیاد ....
تا بعد...
